بی تو ...
بی تو مهتاب شبی
در بغل پنجره مردم
و خودم را
به غم انگیزترین درد سپردم
تو که رفتی و رمیدی
و گذشتی و رسیدی
من به جز حسرت و اندوه
ولی سهم نبردم...
بی تو مهتاب شبی
در بغل پنجره مردم
و خودم را
به غم انگیزترین درد سپردم
تو که رفتی و رمیدی
و گذشتی و رسیدی
من به جز حسرت و اندوه
ولی سهم نبردم...
• دلت که گرفته باشد
تازه آغاز ماجراست...
قدم به قدم خاطرات می آیند
و روحت را میخراشند
و تو ناچار میشوی به تحمل بُـغضی تلخ؛
• دلت که گرفته باشد
قطره به قطره دلتنگی
سرازیر میشود از چشمانت
و آهی سرد از گونه هایت
مگر چقدر میتوانی طاقت بیاوری؟؟
• دلت که گرفته باشد
یک نفر باید باشد
فــقــط باید باشد...
لَـعـنَــــــت بــه تـُـــــــو
کــه بَــــــــرای فَــرامــوش کـــردنـت
هــیــــــچ راهــی وجـــود نـَــــــدارد
خُـــودم را بـه هـر راهـی کِه میـــــزنـــم
روزی بــا تــــــو از آنجـــا گــــذشتــــه ام
...
برف میبارد...!
در زیر برف سفید زمستانی قدم میزنم!!
اما این حق من نیست که در این هوای دونفره تنهایی راه بروم...
دستانم را در جیب هایم میگذارم تا کمی گرم شوم،،،
چقدر جای دستانت خالیست...
چقدر کمبودت حس میشود...
چقدر دستانم یخ کرده...
هرچقدر میخواهم گرمش کنم نمیشود!!
اگر هم دستانم گرم شود همچنان دلم یخ زده میماند!!
حتی اگر خورشید هم بتواند برف ها را آب کند؛
قلب یخ زده ام را عمرا بتواند!!
من پالتو به تن، فانوس به دست،
از کوچه پس کوچه های این شهر سفید سفر میکنم...
بگو از کدام راه بیایم تا پیدایت کنم؟؟؟
...
هر چه دلم را خالی میکنم،،
دوباره پر میشود از تو ...
چه برکتی دارد
دوست داشتنت..!
"دوست" که باشی
فرقی نمیکند
منطقه زندگی من کجاست
و تو کجایی..؟
سطح تحصیلات من چقدره
و تو چه مدرکی داری؟
دور باشی یا نزدیک...
رفاقت فاصله ها را پر میکند،،
گاه با حرف
گاه با سکوت...
دوست که باشد
فرقی نمیکند
از کدام فصلیم
یا کدام نسل...
رفیق بودن مان
به تمامی نداشته هایمان
می ارزد...
مپرس از من
چرا در پیله ی مهر تو
مَحبوسم؟!
که عشق
از پیله های مرده هم
پروانه میسازد...
عـیــدتــون مبـــارکــــــ . . .
:)
تو خود ای خزانه دار بخشش ها
بهترین ها را برایمان مقدر کن . . .
به کلاغ ها بگویید
قصه ی من اینجا تمام شد
یکی بود و نبود مرا با خود برد...
دلم هوای تو را میکند،
میروم سراغ شعرهایم
این روزها خوب یاد گرفته ام
خودم را به کوچه علی چپ بزنم...
سختـــ نـگیــر
عادت این قبیــله است
دور آتشی که تــو در آن میسوزی
میـــرقـصـنـــد . . .
ما پیغام دوست داشتنمان را
با دود به هم میرسانیم،،،
نمیدانم
آنسو
برای تو
تکه چوبی هست
؟؟؟
من که این سو
جنگلی را به آتش کشیده ام...!
ساکتم...
نه اینکه فراموشت کرده باشم،
صبر کرده ام ببینم
توهم دلتنگم میشوی؟؟؟
من به تو حس عجیبی دارم !!
حس یک تشنه به آب . . .
حس پرواز پرنده تا اوج . . .
حس خوابی آرام ، ، ،
پُــر از رویــای بهــار ؛
حس رفتن و رسیدن با شوق ،
عشق باید که چنین حس عجیبی باشد. . .
سر به هوا نیستم
اما همیشه چشم به آسمان دارم!
حس عجیبی است دیدن همان آسمانی
که شاید تو چند لحظه پیش
به آن خیره شده باشی...
به من عشق تعارف نکنید؛
قبلا صرف شده است!
به دستانم فندکی، کبریتی برسانید !!
تا برای هضم عشقم،
سیگاری، دلی،خاطره ای را به آتش بکشم...
دِق کَــــردَم . . .
پُشتِ خَنـــده هایِ تَلخــــی
کِــه هیچـــگاه
کسی به آن شَــک هَم نَکــرد . . .
دلم یک دوست میخواهد
که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن،
بگو من کی کجا باشم...؟؟
چشم ها را شستم،
جور دیگر دیدم
باز هم سود نداشت!
تو همان هستی
که باید دوستت داشت...
برای بهتر زندگی کردن
لازم نیست روز های بیشتری را به زندگیمان اضافه کنیم،،،
همین که زندگی کردن را به روزهایمان اضافه کنیم کافیست...
احتیاج داشتم که دوست بدارم،
و دوستم بدارند؛
تصور کردم ک عاشق شده ام
به عبارت دیگر :
خودم را به حماقت زدم . . . !
آلبر کامو
گاه می اندیشم ،
چندان هم مهم نیست اگر
هیچ از دنیا نداشته باشم.
همین مرا بس
که کوچه ای داشته باشم
و باران...
و انسان هایی در زندگیم باشند
که زلال تر از باران هستند.
این روز هایم به تظاهر میگذرد ...
تظاهر به بی تفاوتی ،،،
تظاهر به بی خیالی ،،،
به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست..!
اما چه سخت میکاهد از جانم این "نمایش"
چه ساده قلبمان را دو دستی چسبیده ایم...
که مبادا کسی آن را بدزدد و عاشقمان کند!!
غافل از اینکه
برای عاشق کردنمان عقلمان را میدزدند!!!
و بعد...
ما میمانیم و "قَلـــ♥ـبی" که اندیشیدن بلد نیست...!